محمد بن حسين البيهقي

475

تاريخ بيهقى ( فارسي )

آن معجون ما را بياموز تا اگر كسى از ما را و ياران ما را كارى افتد و چنين حال پيش آيد ، آن را پيش داشته آيد . گفت : نخست ثقه 1 درست كردم كه هر چه ايزد ، عزّ ذكره ، تقدير كرده است ، باشد . ديگر بقضاء او رضا دادم . سوم پيراهن صبر پوشيده‌ام كه محنت را 2 هيچ‌چيزى چون صبر نيست . چهارم اگر صبر نكنم ، بارى سودا 3 و ناشكيبايى را به خود راه ندهم . پنجم آنكه انديشم كه مخلوقى را چون من كار بتر ازين است ، شكر كنم . ششم آنكه از خداوند ، سبحانه و تعالى ، نوميد نيستم كه ساعت تا ساعت فرج دهد » آنچه رفت و گفت با كسرى رسانيدند . با خويشتن گفت چنين حكيمى را چون توان كشت 4 ؟ . و آخر بفرمود تا او را كشتند و مثله 5 كردند . و وى به بهشت رفت و كسرى به دوزخ . هر كه بخواند دانم كه عيب نكند بآوردن اين حكايت كه بىفايده نيست و تاريخ به چنين حكايات آراسته گردد . اكنون بسر تاريخ بازشوم بمشيّة اللّه و عونه ، و باللّه التّوفيق . چون از نشاندن بوسهل زوزنى فارغ شدند ، امير مسعود ، رضى اللّه عنه ، با خواجه احمد حسن وزير خلوت كرد بحديث ديوان عرض كه كدام كس را فرموده آيد تا اين شغل را انديشه دارد 6 ؟ خواجه گفت : ازين قوم بوسهل حمدوى 7 شايسته‌تر است . امير گفت : وى را اشراف 8 مملكت فرموده‌ايم و آن مهمترست و چنو ديگرى ندارى ، كسى ديگر بايد . خواجه گفت : اين ديگران را خداوند مىداند 9 ، كرا فرمايد ؟ امير گفت بو الفتح رازى را مىپسندم ، چندين سال پيش خواجه كار كرده است . خواجه گفت : مردى ديدارى 10 و نيكو و كافى است امّا يك عيب دارد كه بسته كار 11 است ، و اين كار را گشاده‌كارى 12 بايد . امير گفت : شاگردان بددل 13 و بسته‌كار باشند ، چون استاد شدند و وجيه 14 گشتند ، كار ديگرگون كنند . و ببايد خواندن و بدين شغل اميدوار كردن . وزير گفت : چنين كنم . چون بازگشت بو الفتح رازى را بخواند و خالى كرد و گفت : در باب تو امروز سخن رفته است و در شغل عرض اختيار سلطان بر تو افتاده است . و روزگارى دراز است تا ترا آزموده‌ام . اين شغل تو در خواسته باشى 15 بىفرمان -